
شب
بود و هنگامــۀ راز و نیاز
وقت
کــــم بود و دل غرق نیاز
اشک
بود و سینۀ ای پر سوز و ساز
نامه
ای مِشـکین و آهـی جان گـداز
گردنـی خم، دستـها ســویش دراز
چشم
پر خون،لب به توبه، گوش باز
غرق در عشقبازی با
شَهِ افلاک ساز
اینچـــنین مــی خوانمت
مهمــان نواز
آمـــدم
سویت ای عزیز بنده نواز
تا
که تسکینم دهی ربّ دل نواز
جز
به درگــاه تو ای ربّ بی نیــاز
هست راهِ منزلی این
لحظه باز ؟
خود تو دانی همه اسرار و راز
من
چه گویم دیگرت ای نازِ ناز ؟
نکر از ارباب می گیرد نیاز
قطره از دریا شود نهری دراز
No comments:
Post a Comment