
شب عشاق و من و خلوت و یاری که نبود
دل غمگین و سکوت و می نابی که نبود
جمله افکار پریشان و دلی پر از درد
ناله از گردش ایام و غمخواری که نبود
سینـه ای پـر ز بلا و ترکـۀ لخت فلک
خونی از دیده به سیل و چاره سازی که نبود
مسئلت از من و یارب تو بکن چارۀ من
زین ره بی ره و ره گشائی که نبود
می روم سوی دیاری و ز نامردی دهر
می کنم داد و فغان و گله هایی که نبود
هرگزش خیر نداد و کسی از چرخ فلک
هیچ جز خاک ندید و وعده هایی که نبود
من و این غمکدۀ بی همه کس
شکوه را کم کنم و فکر و عذابی که نبود

